هوالجمیل 

 

روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد . 

  مرد نماز را شکست و گفت :

 مردک ! درحال راز و نیاز با خدا بودم . تو چگونه این رشته را بریدی ؟

 مجنون لبخندی زد و گفت :

 من عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و توعاشق خدایی و مرا دیدی !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:37  توسط اسدالهي   |